ooo هرگز معتقد مشو ooo
خيلي سريع روزا گذشت.
زندگيم يه مسير پيچيده رو طي كرد.
داداشم رفت از بينمون، 15 بهمن دومين سالگردشه، غمش سخته و داغش سنگين اما من و مامان صبوري ميكنيم.
دوستام همه رفتن پي زندگيشون، همه شون ازين شهر رفتن، آخريش يك ماه پيش رفت، خيلي تنها شدم.
دانشگاه رفتم, بزرگ شدم!
خدايا بزرگ شدم اما بد شدم :(
دفتر خاطراتمو پاره كردم، همون وقتي كه اينجا رو پاك كردم.
مامانم خيلي باهام راه اومد، اميدوارم تا آخرش پشتم باشه.
زندگي خوبه اما من دلم تنگه، خيلي زياد...
نوشته شده در 90/11/06ساعت
3:29 AM توسط Zahra| |
اينم از شانس ما.
فقط همينو كم داشتم كه بدقول بشم :(((((((
نوشته شده در 90/07/12ساعت
8:54 AM توسط Zahra| |


