تبليغاتX
ooo هرگز معتقد مشو ooo


ooo هرگز معتقد مشو ooo

هرگز معتقد مشو،هرگز پیرو مشو،هرگز بخشی از سازمان مشو.راست باش و صادق با خودت. به خودت خیانت مکن



ازت که بیزار میشم

دیگه کارت زار میشه

اینطوریه که

 همه درها به روی تو بسته میشه

و من

 تو رو به جیب چپ دبیر هندسه هم حساب نمیکنم.

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 1:26 PM توسط zahra| |

امروز

از شوق این محال

ــ که چشمم به چشم توست ــ

من جای راه رفتن،

یورتمه می رفتم.

 

پ.ن: امروز وقتی با مائده از جلوی بانک گذشتیم؛ به این نکته پی بردم که کاکِِِرو اسم شایسته ای واسه شرایط و ظواهر جدید هستش.

 

نتیجه: کاکِِِروی حاضر  =  خزعبلات مربع وار سابق

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 1:21 AM توسط zahra| |

 

تنها ایستاده ام

به تو می نگرم، به تو

.ای که در آفتاب غرورم آب شدی

تنها ایستاده ام

هیچ چیز در من نیست

هیچ کس با من نیست

به تو می نگرم، به تو

.ای که از سایه ام بلند تری

! و اینک من

.از تو، از اندوه تو تنهاترم

 

"فریدون ایل بیگی"

 

 

:پ.ن 

         من از تو بی خبرم          تو از همه دنیا

                           نمی دونی بی تو          پر از غمه دنیا          

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 2:19 PM توسط zahra| |

 

میان میکده عشق و شور و حال و وصال...

من و تو نیز نشستیم و جام سم خوردیم!

پس از دوسال «دویده شدن» به بن بستِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ

«به خاطر تو از این شهر می روم» خوردیم

سه پیک عشق و غم و غصه روی میزی زرد

نشست و خورد خدا ... و من و تو هم خوردیم

و تکـّ ـه ... و تکـّ ـه ... به یک شعرمُـ شـ...ترک ...رفتیم

و از تمامی ابیات آن قلم خوردیم

 

 

پ.ن: عاقبت موفق شدیم یک روز کلاس رو تعطیل کنیم. با بچه ها توافق کردیم و دوشنبه مدرسه نرفتیم، یعنی از ۲۶ نفر فقط ۶ نفر سر کلاس حاضر شدن، خداییش قیافه کادر آموزشی کرگدن صفت ما دیدنی بود و از یه جایی شون دود بلند میشد.

پ.ن: دیروز توپ بسکتبال خورد تو بینیم، فکر کنم شکسته، بدفرم درد میکنه، حتی چشم هام و سرم هم داره منفجر میشه، انحراف بینی که داشتم هم بدتر شده،درد دارم ماما ن ن ن ن ن ن ن ن ن.

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 7:57 PM توسط zahra| |

امروز یه موش از ناکجا اومده بود تو کلاسمون یورتمه میرفت.

سر تا دمش سر جمع میشد ۵ سانتی متر.

خیلی گوگوجی بودش.

کلی خندیدیم و جیغ و داد راه انداختیم.

کلاس ادبیاتمون هم زنگ آخر زیر هوای ابری و  بارونی تو حیاط برگزار شد.

فردا با آیدین میرم واسه نتیجه آزمونم، از الان مطمئنم چه گندی زدم.

باشد که رستگار باشیم.

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 11:11 PM توسط zahra| |

امروز بعد از ظهر اولین جلسه هستش.

بالاخره این جماعت سیریش تونستن منو خر کنن.

برن حالشو ببرن.

فقط دعا کنید بعد از جلسه دیگه همه چیز خوب پیش بره.

استرس دارم.

چند وقت دیگه هم عروسی یونس هستش.

به جرئت می تونم بگم جالب ترین خبر عمرم بودش.

وای خدا اصلا" فکرشو نمی کردم یونس ازدواج کنه.

واسش آرزوی خوشبختی می کنم.

اوضاع کلاس مون واقعا" وحشتناک شده.

از کلاس ۲۶ نفره بیست نفرش مریض شدن.

امیدوار بودیم کلاس رو تعطیل کنن اما کادر آموزشی ما پوستشون از کرگدن هم کلفت تره و در کل  باید گفت زهی خیال باطل .

امروز کلی به خودم تلقین کردم که منم حالم خوب نیست و اینا برای اینکه دبیرا رو بپیچونم آخراش خودمم باورم شده بود که یه چیزیم هست.

 

نتیجه اخلاقی: تلقین خیلی بده ، در مواردی موجب مرگ و به فنا رفتن آدمی میشه!

 

باشد که رستگار باشید واینا!!!

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 2:29 PM توسط zahra| |

آرش خان تولد ۲۷ سالگیت مبارک!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 2:50 PM توسط zahra| |

واسه رشته مهندسی برق و مخابرات دریا باید تو کنکور چه رتبه ای داشته باشیم؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 7:7 PM توسط zahra| |

 

من نیاگارا را     شبی که خدا عشقم شده بود      یکنفس سر کشیدم.

و حالا تو در گلوی چشمانم گیر کرده ای.

 

پ.ن: هی تو یی که این روزها همرنگ جماعت شدی منو دریاب!!!

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 4:8 AM توسط zahra| |

خریت کردم دو عدد کتاب مبتکران حسابان خریدم.

وقتی نیگاشون میکنم حس میکنم دارم  بالا بیارم.

هههههههه

رشته ریاضی همینه دیگه.

ریاضت ها داره.

باشد که رستگار باشیم.

 

 

پ.ن: بعد از ۵ سال راه من و مرمراک از هم جدا شد.( رفتش انسانی ).

پ.ن: آرمیتا اینا تو این وقت سال دارن میرن جواهرده. حالا من یه چیزی گفتم زود جدی گرفت. همین الان تو راه هستن امیدوارم خطری تهدیدشون نکنه. جاده ش خطرناکه. نگرانشم شدید.

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 8:40 PM توسط zahra| |

شهادت حضرت علی (ع) تسلیت...

خدایا تو رو به تمام مقدسات عالم قسم این دو شب احیاء رو از من قبول کن!

شب بیست و سوم هم اگر توفیقی باشه مثل دو شب گذشته پایه م.

به جان خودم اول واسه ملّت دعا کردم آخرش واسه خودم.

ترسیدم اول خودمو بگم خدا بگه این بنده خودخواه تشریف داره و اینا.

شدیدا" التماس دعا...

 

...راستی دعا کردم آدم شی...( مخاطب خاص دارد )

 

 

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 7:16 AM توسط zahra| |

قالب ویم رو عوض کردم.

چیز خاصی مد نظرم نیست.

فقط میخوام از اون همه رنگ خلاص بشم.

فک کنم بخوام یه مدت با سیاه و سفید سر کنم.

به همفکری نیاز دارم.

سفید بهتره یا سیاه ؟؟؟

ظاهر الان وبم بهتره یا ظاهر سابق؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 1:29 AM توسط zahra| |

آغوشم دیگر جایی برای تو ندارد؛

چون پر است از تنهایی بدون تو بودن.

 

 

پ.ن: به خود نگیر پلیز!!!

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 4:21 AM توسط zahra| |

 

من سنگی هستم که همه قلب ها را می شکند.

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:16 AM توسط zahra| |

مَن از تویی که؛

 بَد کردی با من،

گِله می کُنم؛

دِل نمی کَنم.

 

 

پ.ن: از لحاظ نگارشی فک کنم ( یعنی مطمئنم ) شدیدا" به ویرایش نیاز دارد.

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 3:13 AM توسط zahra| |

با خودم پیمان بستم.

به خودم پیمان بستم.

تا خودم پیمان بستم.

که خودم پیمان بستم.

و خودم پیمان بستم.

تمام حروف ربط خودم پیمان بستم.

با پیمانم وفادار هستم.

به پیمانم وفادار هستم.

تا پیمانم وفادار هستم.

که پیمانم وفادار هستم.

و پیمانم وفادار هستم.

تمام حروف ربط پیمانم وفادار هستم.

لطفا" نقش کاسه داغ تر از آش را برای من بازی نکنید.

باشد که رستگار باشم.

و او نیز.

 

 

نماز و روزه ی همگی قبول باشه.

      

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 11:7 PM توسط zahra| |

 

اینک آخر الزمان...

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 4:56 PM توسط zahra| |

و من

فریادی سر دادم

به قدمت دنیا

وقتیکه

امیر زندگی را

حذف کرد.

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 2:7 AM توسط zahra| |

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

ور مشرق خیال

تو ، صبح تابناک تری را

- سر در کنار من -

با چهره ی شکفته چو گل های نسترن

لبخند می زنی

من ، آفتاب پاک تری را

در نوشخند مهر تو می بینم

در مطلع بلند شکفتن.

من ، روز خوش را

باآفتاب روی تو،

کز مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم.

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

- که دستم به دست توست ! -

من ، جای راه رفتن،

پرواز می کنم!

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم؛ در ازدحام شهر

غیر از تو، هرچه هست فراموش می کنم.

گویند این و آن به هم - آهسته -:

- هان و هان !

دیوانه را ببینید !

بی خود، چو کودکان،

لبخند می زند !

با خود، چگونه گرم سخن گفتن است ؟! - آه،

من دور از این ملامت بیگاه،

همچنان،

سرمست

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم.

آخر، چگونه بانگ برآرم که: - عاقلان!

دیوانه نیستم،

به خدا سخت عاشقم!

 

«فریدون مشیری»

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 1:24 AM توسط zahra| |

 از دل برود؛

هر آنکه از دیده رود.

 

تا تهِِ اعماق ِِ وجودت فرو رود؛

هر آنکه 5 سال تمام روزانه پیش چشمت رژه رود.

 

 

این روزها ملت دارن جمیعا" واسه تو لَه لَه میزنن.

من نیز.

خیلی بیشتر از ملّت.

حتی اگر اثر چاقو و مشروب وجناتت رو به گه کشیده باشه بیشرف!

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 9:32 PM توسط zahra| |

نمیدونم از کجا شروع کنم.

خدارو شکر شرایط بهتر از قبل شده.

چند تا مورد این روزها خوشحالم میکنه:

اول اینکه آیدین رو پیدا کردم.

دوم اینکه راحیل یه پیوند قوی شده بین من و آیدین و از دوستیمون خوشحاله.

سوم اینکه ۲شنبه با اسماء رفتیم بیرون و یعد از مدت ها خندیدیم.

چهارم اینکه  بعد از دو سال اکسیژن خالص نصیبم شد.

پنجم اینکه  مامانت منو میشناسه.

ششم اینکه انقدر عقاید و نظراتمون بهم نزدیکه.

هفتم اینکه امشب بیشتر از همیشه احساس سبکی میکنم.

هنوزم هست اما اصل کاری هاش همیناست.

آیدین یه حس خیلی خوبی بهم منتقل میکنه، حس خودم بودن رو، حس آدم بودن رو، حس رو راست بودن و پاک بودن رو، حس ۳ سال پیش رو.

تو یک جمله بگم: آیدین واسم تکرار راحیل هستش.

 

 

پ.ن: به جان خودم آیدین از نوع دخترشه.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 0:54 AM توسط zahra| |

انسان نمی تواند

به آسمان نیندیشد!

چگونه می تواند؟!

مگر انسان هایی که

عمر را بی چرا،

به چریدن مشغولند

و

سر به زمین فرو برده اند

و پوزه در خاک دارند

و غرق در آب

و علف اند

اینها که « گوسفندان » دوپایند!

 

«دکتر علی شریعتی»

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 1:23 PM توسط zahra| |

زندگی یعنی ۱۷ مرداد ۱۳۸۸.

یعنی همین.

یعنی مهسا.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 1:42 AM توسط zahra| |

یک ساعت پیش یک عدد آخ.و.ند خوشکل رو بسیار متلک باران کردیم.

ما که نمی دونستیم داریم چه گهی تناول می کنیم.

و در مقابل دیدگان متعجب و گشاد شده مون دریافتیم نماینده شهرمون در مجلس از آب در اومد.

هههههههههههههههههههههههههه

خواستیم از ایشان درخواست کنیم دفعه بعدی که به مجلس تشریف بردند از طرف ما لپ لا.ری.جا.نی را بکشند و یه " گوگولی " به همراه یک بوس تقدیم ایشان کنند.

از شانس بد لا.ری.جا.نی نامحرم از آب درومد.

و ما چنان اندر احوال تر زدنمان ماندیم که هیچ کدام از ۴ تا کاندیدا نماندند.

باشد که رستگار باشیم.

نتیجه اخلاقی که گرفتید رو به ما هم بروز بدید!

راستی چند نفر تا الان به نماینده ی مجلش متلک پروندن؟؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12:26 PM توسط zahra| |

فیزیک 3.

فصل سوم.

میدان.

نیرو.

جهت.

انگشت شست به میزان کافی و در تمامی جهات.

اصلی و فرعی.

درونسو و برونسو.

ضربدر و نقطه.

و حالا موجی از شست های متحرک.

هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه

من می خندم.

تو می خندی.

او می خندد.

ما می خندیم.

شما می خندید.

ایشان می خندند.

دبیر فیزیک می خندد.

آنکه اتفاقی از در کلاس می گذرد هم.

و اندر صرف فعل خندیدن تا به ته تآمل می کنیم.

من می کنم.

تو می کنی.

او می کند.

ما می کنیم.

شما می کنید.

ایشان می کنند.

دبیر فیزیک می کند.

آنکه اتفاقی از در کلاس می گذرد هم.

و بار دیگر دسته جمعی اندر صرف فعل کردن می خندیم.

من می خندم.

تو می خندی.

او می خندد.

ما می خندیم.

شما می خندید.

ایشان می خندند.

دبیر فیزیک می خندد.

و آنکه اتفاقی از در کلاس می گذرد باز هم.

و سپس از بالا به پایین.

از پایین به بالا.

از چپ به راست.

از راست به چپ.

از وسط به دو طرف.

به 8 زاویه.

خنده کنان و کرده کنان حمله ور می شویم.

به سمت در.

کلاس تمام شده.

« صبر کنید!!! »

دبیر فیزیک فریاد کنان در میان همهمه ی من و تو و دیگر ضمایر دستور ایست داده است.

به من و تو و دیگر ضمایر متعجب.

من غر می زنم و دیگر ضمایر و تو نیز.

" اصل کاری مانده است هنوز!!! "

و من و تو و دیگر ضمایر سر جایمان باز می گردیم.

در عرض 3 سوت.

به گمانم البته.

و همان ضمیر فضولِِِ در کلاس گوشش را تیز کرده است.

دبیر فیزیک ساکت است و در و دیوار کلاس هم.

و نه نیمکت ها.

که از بی قراری من و تو و ضمایر به جیر جیر افتاده اند.

« مــی »

آن یکی ضمیر از ته کلاس داد می زندش.

و همگی یکهو انگار دو زاری مان جا می افتد.

مــی خندیدن.

مــی کردن.

مــی گذشتـن.

مــی زدن.

مــی باز گشتن.

مــی افتادن.

مــی برخاستن.

مــی رفتن.

مــی رهایی از کلاس.

مــی خنده ی دبیر فیزیک.

مــی شادی من.

مــی شادی تو.

مــی شادی همگی تا تهِِِ اعماقشان.

مــی بُهت ضمیر فضول.

و مــی ها به انتها رسیده اند.

مثل من.

مثل تو نه.

و ما بار دیگر ناخواسته در میان هجوم ناباورانه مــی ها راه گم کردیم.

مثل من.

نه!

مث تو.

که آغاز کرده ای تازگی ها.

گم کردن راهت را در من.

و اندر صرف فعل ها سماجتت را به سر حد رسانده ای.

و من...

و نه ضمایر دیگر.

به تماشا نشسته ام.

تا این همه صرف فعل شاید اندر احوال من به عدالت نظاره کنند.

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 2:5 AM توسط zahra| |

میبو

کلوب

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 2:1 AM توسط zahra| |

جواهرده محلی ییلاقی در چند کیلومتری رامسر میباشد که به گفته پیرمردی از اهالی آن منطقه معدن طلایش توسط پسر ه.ا.ش.م.ی خائن به یغما رفت.

۳شنبه غروب توی جواهرده بودم و با گوشای خودم از زبون اون پیرمرد که از قضا دل پری هم داشت شنیدم  این موضوع رو.

راست و دروغش پای من نیست.

 

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 3:15 PM توسط zahra| |

من و قرن آخر در یک تله پاتی قرار گرفته ایم 

او می خواهد مرا بچزاند 

« او را می چزانم من » 

با عاشق شدنم که خنگ می شوم 

من می خواهم او را بچزانم 

« مرا می چزاند او » 

با برقی که قطع می کند و 

کامپیوتر از کار می افتد 

!نگاه کن چه رقابتی  

در بغل گرفته « او » ادیسون را 

بغل کرده ام « من » لامپ را 

زمان با ما عشقبازی های سادیک کرده است 

.در ثانیه هایی که درآکولا می شوند

  

شاعرش رو یادم نمیاد

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 3:38 PM توسط zahra| |

خدا بخواد یکشنبه عازم سفریم.

یک هفته شمال.

دلم واسه دریا لک زده.

خیلی وقته نرفتم.

تصمیم گرفتم 2-3 متری لواشک بیارم از اونجا.

( عین این نخورده ها ).

باشد که رستگار باشیم!

البته قبل از رستگاری یه مشکل کوچیک هست.

شمال از اون مربعات خزعبل وار مورد علاقه ی من رو نداره.

هیچ جای دنیا نداره.

کاش میشد مثل همه وسایلم میزاشتم تو کوله پشتیم و میبردمش همراه خودم.

خب بگذریم.

واسم دعا کنید زنده برگردم.

جاده ها پر از خطره خب.

خودتونو خسته نکنید زیاد.

نفری یه ختم قرآن واسم کافیه.

له شده ی همگی دوستانم.

باشد که شما نیز رستگار باشید!

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 2:32 AM توسط zahra| |

نگاهش تا اعماق چشم هام رسوخ کرد.

چشم هاش ته وجودم رو آتیش زد.

جز چشم هام کل تنم فلج شده بود.

یک ثانیه خیلی زود گذشت.

اما حس کردم واسه یک عمر تو سیاهی چشم هاش غوطه ور شدم.

توی اون دنیای سیاه و بی انتها و مرموز جایی واسه من نیست.

من از اون همه سیاهی با شکوه و عظیم جز یک نگاه سهم دیگه ای ندارم.

حق من فقط به اندازه یک نگاه هستش.

من حق خودم رو میدونم.

پا فراتر نمیزارم.

اگر میدونستم حق من هستش اوضاع فرق میکرد.

اما میدونم هیچ حقی ندارم.

من خودمو تحمیل نمیکنم.

بیشتر میخوام اما به همینم قانع ام.

من نمیخوام خوشی کسی رو بهم بزنم.

من نمیخوام انقدر پست باشم که به خاطر خودم دیگران رو زجر بدم.

من نمیخوام حس انسانیتم به یک غریزه ی حیوانی بدل بشه.

من نمیخوام جایگاهی رو که اون دختر واسه من داشت واسه کسی داشته باشم.

من نمیخوام به اون چیزی تبدیل بشم که ازش نفرت دارم.

من میخوام فقط اوضاع همین طوری که هست پیش بره.

دلم نمیخواد پیشرفت کنه.

نه اینکه نخوام.

میخوام، اما نه به قیمت نابودی کسی.

سعی میکنم سرد بشم.

من کل این پنج سال رو تو خودم خفه میکنم.

به خاطر اینکه حداقل اون سیاهی بی انتها از من دریغ نشه.

به خاطر اون ثانیه هایی که به خاطرش حاضرم همه دنیامو بدم.

به خاطر خودم.

به خاطر اینکه این روزها وجود خدا رو علنا" حس میکنم.

به خاطر اینکه همه چیز رو سپردم دست خدا.

خدایی که این روزها با وجود همه بدی هام بیشتر از قبل هوامو داره.

خدایی که واسه همه داده ها و نداده هاش ممنونشم.

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 1:11 AM توسط zahra| |


Design By : Night Skin


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ